لحظه ای برای من و ما...

متن مرتبط با «مرا بگذر و بگذار» در سایت لحظه ای برای من و ما... نوشته شده است

روزهای پائیزی

  • نیلوبلاگ

    بعضی روزها رو باید گذاشت دم در که بازیافت بیاد ببرتشون و یه روز نو بسازه ازشون!بعضی هارو باس انداخت توو سطل زباله و روش یه خروار آشغال ریخت تا نابود شه درجا و دیگه نتونه نفس بکشه!بعضی روزها رو باس گذاشت لای کتاب و گَه گاه برای یادآوری،لای کتاب و باز کرد و دیدشو به خاطر سپردو کتابو بست...اما بعضی روزا رو باس با یه میخ محکم چسبوند به در و دیوار دل؛گرده های فوران کردش از مغزو رشد داد و کاشت تو یه گلدون و گذاشت جلوی دید،توو بهترین نقطه ی خونه!تا همیشه عطرش بپیچه توو لحظه ها و ذرات خوشی و امید رو پهن...

    ادامه مطلب
  • نگذار دیر شود...

  • نیلوبلاگ

    ***روی کاناپه ولو شده بودم و داشتم بوی قهوه ی کهنه که داغ شده بود را استشمام میکردم.صدای سکوت از همه جای خانه به گوش میرسید،حتی میشد صدای ذرات معلق موجود درxa0 کابینت را هم شنید!این ساعت از شب که در آن گیج میخوردم اصلا زمان خوبی برای آدم های تنها نیست!یا باید یک نفر را داشته باشی که حرف های زیر هجده بزنی و چشمانت دو دو بزند یا باید کپه ی مرگت را بگذاری!اما من در کمال گنگ احوالی در پیج های هنری اینستاگرام چرخ میخوردم.خیلی اتفاقی به یک پیج برخوردم که جذبم کرد!نامرد قلم گیرایی داشت و هر چه میخواندی...

    ادامه مطلب
  • دیالوگرام

  • نیلوبلاگ

    xa0 xa0 به من نگو اونا پشت سرم چی گفتن، بگو چرا پیش تو اینقدر راحت بودن تا درباره من حرف بزنن...؟! God_Father#...

    ادامه مطلب
  • بگذر و بگذار

  • نیلوبلاگ

    مثلاً همان سربازی که قصهاش را در فیلم سینما پارادیزو شنیدیم... سربازی که عاشقِ دختر پادشاه شده بود.دختر پادشاه گفت اگر صد شب پایین پنجره منتظرم بایستی با تو ازدواج میکنم! سرباز نود و نه شب منتظر ماند،سختیها و سرما و دردهای بسیاری را تحمل کرد و در نهایت شبِ نود و نهم رفت...! هیچکس نفهمید چرا رفت؟! اما رفت... دختر پادشاه فکر میکرد صد شب را میایستد،اما همه چیز آنطوری که دختر پادشاه فکر میکرد پیش نرفت... مثلاً عاشقی که روزها منتظرِ معشوق بود و نیامد،و معشوقی که یک روز عاشق شد و آمد و عاشقی که معشوق ...

    ادامه مطلب
  • عشقِ کودکی

  • نیلوبلاگ

    من؟!من عاشق خودش بودم و کل خانوادهاش!لعنتیهای دوست داشتنی،همهشان زیبا و خوشتیپ و شیکپوش!به خانه ما که میآمدند،حالم عوض میشد؛نه که عاشق باشم نه،بچه ده یازده ساله از عشق چه میفهمد؟!فقط مثلا یادم هست یک بار مداد رنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده بود نوی نو نگه داشتم تا عید،که اینها آمدند و هدیه کردم به او؛که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان...یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشت بام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها...

    ادامه مطلب