لحظه ای برای من و ما...

متن مرتبط با «کافه دیاموند» در سایت لحظه ای برای من و ما... نوشته شده است

کافه

  • نیلوبلاگ

    مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم.دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان!اما این یکی فرق داشت؛وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم" داد،یعنی فرق داشت!همان همیشگی من را میخواستهمیشگی ام به وقت تنهایی!تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!ساده بود،ساده شبیه زنهایی که...

    ادامه مطلب